اخبار پوشاک و طراحی ودوخت آذربایجان غربی
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند ، بلکه کارها را بطریق متفاوت انجام میدهند ...
چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
روستازاده ای که برند جهانی را در صنعت فرش بنیان نهاد ... نظرات() 

 

آشنایی با بزرگمردان عرصه ی اقتصادی آذربایجان

عظیم زاده؛

روستازاده ای که برند جهانی را در صنعت فرش بنیان نهاد

در بازار تولید و تجارت قالی در ایران و حتی جهان

«عظیم زاده » نام آشنایی است. به جرات م یتوان گفت

که عظیم زاده امروزه به یکی از برند های معتبر و مشهور

دنیا مبدل شده است.

شاید تصور ما از این نام و برند جهانی بر روی فردی

متمول و اشرافی و چه بسا با اجدادی ثروتمند و پولدار

متمرکز باشد اما جالب است بدانید که عظیم زاده نه

اجدادی اشرافی داشته و نه اسم و رسمی در طی نیم قرن

گذشته. و جالب ترین بخش موضوع نیز همان گونه که

انتظار دارید این است که بدانید عظیم زاده یک آذربایجانی

اصیل است. بچه اسکو و بزرگ شده ی تبریز!

در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسکو

متولد شد. هفت ساله بود که پدر را از دست داده و یتیم

شد. او خود در مورد شرایط زندگی خود و خانواده اش قبل

از ورود به عرصه اقتصادی و تجارت فرش میگوید:

«امکانات مال یمان اجازه نمیدادبه مدرسه بروم و فقط

پس از رفتن به کلاس اول مجبور شدم پشت دار قالی

بنشینم و قالیبافی کنم. تا 13 سالگی روزها قالی میبافتم

و شب ها درس میخواندم. چار ه ای نبود، وسع مالی ما جز

این اجازه نمیداد. خاک خوردم و زحمت بسیار کشیدم. در

سال 2 بار بیشتر نمیتوانستم برنج بخوریم. کی بار روز

21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه سوری.

آرزو داشتم یا خلبان شوم یا پولدار و برای رسیدن

به این آرزوها بسیار زحمت کشیدم. کارم را با به دوش

کشیدن پشتی و قالیهای کوچک و بردن آن از اسفنجان

یا اسکو برای فروش آغاز کردم. در آغاز کار از هرکدام

از آنها کی یا دو تومان )نه هزار یا 2 هزار تومان( سود

میکردم. پنج سال اینچنین سخت کار کردم. بسیار دشوار

بود. اما پشتکار و اعتقاد به هدف با توکل به خدا تحمل

سختیها را آسان میکرد در 18 سالگی توانستم 20 هزار

تومان پس انداز کنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا

اینکه مجبور به ترک تحصیل شدم.

غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. )بغض

میکند‌( یتیم هیچکس را ندارد. کارمند، کارگر، بانکی،

کاسب و هرکس دیگری شب که به خانه ا ش میرود

دستی به سر و روی بچه هاش میکشد. اما یتیم این محبت

بزرگ را ندارد. شبها، ی جمعه پاهایش را در بغل

یبمیگیردو به انتظارمینشیند. در انتظار آن کس که دستی

به سرش بکشد...

در این فکر بودم که سرمایه هام را افزایش بدهم تا بتوانم

کاری بکنم. میخواستم که کارگاه فرشبافی راه بیندازم.

سراغ پسرعموی پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرض

کردم و 60 هزار تومان هم از بانک وام گرفتم. سرمایه هام

شد 100 هزار تومان یعنی به اندازه یکی تراول صد تومانی

امروزی.

وقتی این پول دستم آمد تازه

به فکر افتادم که چه بکنم.

چه ایده جدیدی

داشته باشم؟

ما ه ها

 

فکر کردم. آن روزها چون انقلاب پیروز شده بود تا 2 سال

 به هیچ ایرانی پاسپورت نمیدادند. در این مدت فکر کردم

 و فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که با صادرات کارم را

 شروع کنم. اما هیچ اطلاعاتی نداشتم. شنیده بودم آلمان

 مرکز تجارت فرش است. ویزا گرفتم و به هامبورگ رفتم

 و در یک مسافرخانه یا پانسیون مستقر شدم. به سالنها  و

 

انبارهای فرش آنجا سرزدم و با سلیقه  ها آشنا شدم. آنجا

 

به من گفتند ثروتمندان برای خرید فرش به سوئیس

 

میروند. ویزای 15 روزه سوئیس گرفتم و به ژنو رفتم.

 

زبان هم نمی دانستم. دریک هتل با تاجری آشنا شدم و

 

او ایده اصلی را به

 

من داد: فرش گرد باف. در آن دوران در ایران فرش

 

گرد بافته نمی شدو کیفیت تولید فرش و رنگبندیهاهم

 

مناسب نبود. چای و قهو ه ام را خوردم و همان روز به ایران

 

برگشتم. به ده خودمان آمدم و ساختمانی اجاره کردم.

 

دستگاه خریدم، با 10 درصد نقد و بقیه اقساط. ابریشم

 

هم قسطی خریدم. انسان باید ریسک پذیر باشد و من هم

 

ریسک کردم. با دست خالی و از هیچ. شروع به بافتن

 

فرش گرد کردم و چند نمونه که بیرون آمد سر و کله

 

تاجران آلمانی پیدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور

 

میک‌نید یا نه؟

 

در اولین معامله 6.5 میلیون تومان نقد پرداختند و

 

شش میلیون تومان هم چک دادند! آن شب از شدت

 

هیجان نخوابیدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم.

 

سرمایه 100 هزار تومانی من که 80

 

هزار تومانش قرض بود در

 

کارخانه اجار ه ای

 

ا ینچنین

 

سودی نصیب من کرده بود، در اولین قدم... کسب و

 

کارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ایتالیا، سوئیس،

 

انگلیس، بلژیک و دیگر کشورها آغاز کردم. بسیار سفر

 

کردم و اید ه  ای جدید دادم. از موز ه  ای فرش کشورها

 

بازدید میکردم و از طر حها ی  اقتباس یا از آنها عکس

 

میگرفتم و با الهام از آنها و تلفیق طر حها، اید ه ای نو

 

بیرون میدادم. در این مدت سلیقه مشتریان را شناختم.

 

اصول کار خودم را پیدا کردم. من شریکی ندارم.

 

هیچگاه  نداشته ام و نخواهم داشت. اگر شریکی خوب بود،

 

خدا برای خودش شرکی  هم  میگذاشت.

 

اصل دیگر من احترام به مشتری است، هر که

 

میخواهد باشد. پیش مشتری مثل سربازی که جلوی

 

تیمسار خبردار میاستم با احترام م یایستم.

 

اتکای خودم اول به خدا و دوم به ایده و تفکر و پشتکار

 

و ریسک پذیری خودم است. بسیار ریسک میکنم‌، بسیار.

 

کمی بعد در بازدید از هتلهای  معروف جهان تصمیم

 

گرفتم وارد کار ساخت بزر گترین پروژه هتل کشور شوم.

 

تاکنون 180 میلیارد تومان در این پروژه سرمایه گذاری

 

کرد ه ام. تمام مصالح این پروژه خارجی و بهترین است.

 

سنگ برزیل، شیشه بلژ کی، دستگیره در انگلیس و

 

تاسیسات آلمانی است. کابین چهار آسانسور نیز از

 

طلای 18 عیار است. این هتل 340 واحد مسکونی در

 

25 طبقه، هفت طبقه سالن ورزشی، 34 طبقه هتل، 7

 

رستوران روی دریاچه، 10 هزار متر شهر آبی، 70 هزار

 

متر زمین آمف یتئاتر، 90 هزار متر زمین گلف و 2 باند

 

هل کیوپتر دارد. فقط

 

قرارداد نورپردازی این پروژه با فرانسو یها 9 میلیون دلار

 

) 9 میلیارد تومان ( است. این پروژه آبروی کشور است و من

 

با افتخار روی آن سرمای هگذاری کرد هام.

 

من ایران را دوست دارم. بروید بگردید حتی کی دلار

 

و ریال در خارج کشور ندارم و سرمای هگذاری یا ذخیره

 

نکرد هام....

 

م یپرسید چه احساسی نسبت به پول دارم؟ پول دیگر

 

مرا ارضا نمیک‌ند. هدف من کارآفرینی است. تنها در پروژه

 

آن هتل 600 نفر به طور مستقیم کار میک‌نند.

 

من 2 بار برنده تندیس الماس بزر گترین بیزین سمن

 

جهان شدم و بزر گترین صادرکننده فرش کشور هستم.

 

اما م یدانید بزر گترین افتخار من چیست؟

 

یتی منوازی. افتخار میک‌نم 2 سال خیر نمونه کشور

 

شدم. افتخار میک‌نم جزو 100 کارآفرین برتر کشور هستم.

 

دوست دارم اشتغالزایی کنم. دوست دارم سفره مرتضی

 

علی باز کنم، معتقدم خدا من را وسیله قرار داده است.

 

ه ماکنون 1070 بچه یتیم را زیر پوشش دارم و با خودم

 

پیمان بستم تا عمر دارم هر سال 100 بچه به آنها اضافه

 

کنم. وصیت کرد هام وقتی مردم تا 10 سال بعد از عمرم

 

هر سال 100 بچه یتیم اضافه شود و مخارج همه یتی

یتی مها

را از محل ارثم بپردازند. بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم

لیاقت داشتند، راه من را ادامه م یدهند. سفره که م یاندازیم

برای یتی مها و م یآیند و غذا م یخورند، یکف میک‌نم. گریه

میک‌نم و حال میک‌نم. این گونه ارضا م یشوم.

در کی مراسمی بچ هها دورم جمع شده بودند و هر

کس چیزی م یخواست. در این میان دختربچ های به من

نزدکی شد و به جای آن که چیزی بخواهد، فقط خواست

دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم

فردا بیایند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است.

روی پایم نشست و بابایی صدایم کرد. من به

هر دخترم 50 میلیون تومان جهاز دادم و مقرر کردم

به این کیی 100 میلیون تومان جهاز بدهند. این دست

خداست که مهر این دختر را به دل من انداخت.

یتیمی سخت است. بهترین ساعات عمر من زمانی

است که در خدمت یتیمان هستم. پول را برای چه

م یخواهیم؟ خدا به ما داده و ما هم باید به بقیه بدهیم.

ما وسیله هستیم. باید بخشید و ب یمنت و زیاد بخشید.

این توصیه من به همکارانم است.

من از زیر صفر شروع کردم. توصیه من به جوانان

این است که منطقی فکر کنند. این گونه نبوده که شب

بخوابم، صبح پولدار شوم.

خاک خوردم و رنج کشیدم و آثار این رنج هنوز در

من هست.

امیدشان به خدا و فکر و بازوی خودشان باشد.

درستکار باشند و تلاش و تلاش و

تلاش کنند. این فرمول من

است...

l

من از زیر صفر شروع کردم.

توصیه من به جوانان این است که

منطقی فکر کنند. این گونه نبوده که

شب بخوابم، صبح پولدار شوم.

خاک خوردم و رنج کشیدم و آثار

این رنج هنوز در من هست.

l

 

برداشت از گلشن رازهفته نامه سیاسی فرهنگی شمال غرب کشور