اخبار پوشاک و طراحی ودوخت آذربایجان غربی
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند ، بلکه کارها را بطریق متفاوت انجام میدهند ...
شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
روسری کلاغی وکه له جه ی مادربزرگ(1) ... نظرات() 

هنوز بچه بودم که مادر بزرگم از خانه ای ویران با دیوار های پا بر جایش می گفت که پدران و اجدادش در ان خانه می زیستند خانه ای که کوه بزرگ ماکو سایبانی بر روی ان گسترده بود و توانسته بود تا حدی از اسیب و گزند باد و  باران حفظ کند.

ومن به هنگام بازی در کوچه گاهگاهی به ان خانه چشم می دوختم وساعتها در خود فرو می رفتم در داخل ان خانه چه می گذشت وچه می گذرد وشبها به هنگام خواب غرق در فرو رفتگی و بر امدگی ها ی رختخوابم میشدم و انها را چون کوها و رودخانه شهرم می  یافتم و به ناگاه اسبان و سر بازان ی که در رکاب  وبه ان سو این سو می رفتند.

ودر سالهای اول دوره اپتدایی بودم هر وقت با پدرم تنها میشدیم از لباس و چادر و کفش مادرش میگفت واخر صحبت اش با اشتیاق خاصی میگفت  وهنوز هم ان  لباسها شاید در صندوق مادرم مانده باشد.ولی افسوس که مادر بزرگم زود از دنیا رفت و من ان صندوقچه  را ندیدم وپدرم بیاد ان  لباسها  هر از گاهی از مادرم می خواست  پیراهنی  همانند پیراهن رویی مادر بزرگش دوخته ودر خانه بپوشد. والبته مادرم نیز در این موقع ها از که له جه ی مادرش میگفت از سکه دوزی ،یراق دوزی ،پولک دوزی ان واینکه در شب حنابندان دایی مرحومش لباس مادرش هم چون چلچراغی روشن در میان مهمانان بود.

در دوره راهنمایی که بودم پدر م از کشف حجاب  ورضا خان می گفت  واینکه پدرش برای انکه  مادر بزرگ زن عمویش چادر  را کنار  نگذارند  واز ترس پاسبانهای  رضا خان از ماکو هجرت کرده و راهی دهی خلوت می شوند تا مگر انطوری که می خواهند زندگی کنند و بعد از چندین  سال دوباره به شهر بر می گردند و پدر بزرگم به خاطر دل خونی که داشت از فروختن رمینش برای جاده سازی دولت وقت امتناع می کرد ویه هنگام اصرار مامور ها در روی زمین دراز کشیده وگفته بود که اول باید بولدزر  از روی من بگذرد و بیچاره پدر بزرگم شاید نمی دانست که بالاخره این راه می بایستی درست  بشود.

واینگونه بود که من در کودکی به هنگام رفتن به خانه پدر بزرگ  در خیابانی که از یک طرف به کوهی محکم و استوار چسبیده بود واز طرف دیگر کاخهای خوانین ماکو با پنجره هایی  مشرف به کوه ارام ارام قد بر می داشتم و گاهی سختی و استواری کوههای سمت راستم و گاهی پنجره ها و کاخها ی زیبا و بعصا  خالی از سکنه مرا به سوی خود می کشاند  وانقدر محو انها می شدم که مادرم در تکه تکه راه با صدا زدنش صحنه باز سازی شده ذهنم را بر پاد میداد ولی من چند قدم تندتر به جلو بر داشته وسپس می ایستادم.

در دوره  راهنمایی معلم جغرافیا کره زمین را به کلاس اورد واز جغرافیای  زمین و کوه دشت وشهرها وروستاها گفت  من از دیدن خیالات دوره کودکی  ام به صورت رنگی در کتاب جغرافیا شگفت زده شدم  جه لذت بردم  وچه مشتاقانه  میخواندم  زنگهای جغرافیا و کاکسیون بیست  واوج شعف شادی از اینهمه زیبایی ودور برم .

و معلم جغرافیا یک روز از من پرسید صفورا بزرگ که  شدی  حتما معلم جغرافیا  می شوی  نه /

ومن هیچ وقت جوابی برای سوال وی نداشتم  وچون  من عاشق جغرافیا  بودم  ولی اینکه  هر کس  عاشق جغرافیا باشد اینکه حتما معلم جغرافیا خواهد شد. من متوجه این موضوع نمی شدم.

واما در دوره دبیر ستان زنگهای تاریخ و انشا دل زدگی های دوره کودکی ام را جلا می بخشید. ومن نام دبیر تاریخ مردی جا مانده در بین ورقهای تاریخ می نامیدم و دوستم از این اسم می خندید ولی خیلی جالب بود که تیب و قیافه و لباس پوشیدن دبیر تاریخ مانند اکثریت شخصیت های دور و برم نبودند  وی صحبت که میکرد باور می کردم گه انچه میگوید درست است اصلا راستش را بخواهید دیبر تاریخ اصلا به ژست  مد لباس  ومو اهمیتی نمی داد باور کنید بعضی وقتها استین کتش انقدر به خودش بلندتر بود که فقط نوک انگشتانش دیده میشد ولی در کلاس به جز تاریخ از هیچ چیز دیگری حرف نمی زد وعجیب اینکه هیچ وقت خنده وی را  ندیدم وادمی بود که من حس می کردم در کلاس هیچ کس را نمی بیند.

راستی من از بچگی زیاد می خواندم و کتابخانه شهرمان نزدیک خانه مان بود  ومسول کتابخانه  بخاطر دوستی با پدرم تقریبا هر کتابی می خواستم در اختیار م می گذاشت.

اصولا کمتر نیاز به خریدن کتاب داشتم چون کتابخانه پراز کتابهای مفید بود.تا بالاخره هنگام ورود به دانشگاه رشته  هنررا  بر گزیدم  که متناسب با رشته تحصیلی دیبر ستانی من نبود ومن لیست کتابهای لازم برای کنکور را تهیه می کردم وان موقع مثل امروز کلاسهای کنکور برای داوطلبان برنامه ریزی نمی کردند .

من پیش از پیش روی به کتابخانه اوردم و بخاطر قبولی در کنکور هر کتابی که در مورد تاریخ هنر بود خواندم هر کتابی که می توانست در قبولی من در دانشگاه موثر واقع بشود و بالاخره من از دانشگاه قبول شدم ولی غصه ای که از اینهمه مطالعه برایم ماند این بود که نویسندگان تاریخ وهنر ما اکثرا ویا حتی همگی غیرایرانی بودند  وهرچه نویسندگان ایرانی را جستجو کردم متوجه شدم انقدرکه  بیگانگان در هنر ما مو شکافی کرده وگفته اند خودیها نگفته اند والبته بعضی ها اگر گفته بودند هم با غرض گفته اند ان چنان که هست واقعا درد بزرگی است اینهمه بی توجهی به تاریخ هنر گذشتگان که ما برای دانستن در مورد خودمان باید به دیگران پناه ببریم ومن وقتی وارد دانشگاه شدم همه اش تو فکر نوشتن بودم. وبه هرجامیرفتم و به هرکتابخانه ای وموزه ای .دربه در دنبال روسری ولباسهای مادربزرگم بودم واما هیچ عکس وتصویری ومطلبی از انچه که پدرو مادرم در قصه هایشان برایم بازگو کرده بودند ندیدم وبالاخره سرتان را درد نیاورم نه روسری ونه که له جه ی مادر بزرگم رادر هیچ کتابی ندیدم.. تااینکه استاد حسین کلاقیچی گنجینه را در دانشگاه تهران دیدم باورم نمیشد روسری روی دست استاد درست همان روسری کلاغی با همان نقش ونگار وبا همان جنس روسری بزرگ اهدایی پدربزرگ به مادرم در عروسیش بود.چه روسری زیبایی روسری را از دست استاد گرفتم وگفتم این این روسری چقدر زیباست خندید وگفت دخترم این روسری وچاپ روی ان صنعت جد پدری من از تبریز میباشدوسال هاست اموزش این کار را در دانشگاه تهران ودانشگاه ازهراادامه میدهم در سراسر جهان از مسولین کشورهای مختلف دکترای افتخاری گرفته ام در اکثر نمایشگاهای داخلی وخارجی شرکت نموده ام واز زمان پهلوی ارزویم این بود که گارگاه این روسری را در جای جای ایران عزیز پابرجا کنم البته درچند استان توانسته ام اما کافی نیست ولی سنی از من گذشته است میترسم ازدنیا بروم واین کار را به پایان نرسانم....... ....................

                                             ادامه دارد.........